من بر آنم که زندگی کنم
پیش از آنکه آخرین نفس را بر آرم
پیش از آنکه آخرین پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
من برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند من اند
نزد کسانی که نیازمند ایشانم
نزد کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
باز شناسم
شگفتی کنم
که ام؟
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نمانند
لحظه ها جان یابد
و ساعتها گران بارتر شود.
در آن لحظه که می خندم
در آن لحظه که می گریم
در آن لحظه که لب فرو می بندم
در سفرم
به سوی تو ، به سوی خود،به سوی حقیقت
که راهی است ناهموار،پرخار،نافرجام
راهی که باری در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم زیبایی گلها
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام...



