ooooooooooooooooooooooooooooooo گرسنگی oooooooooooooooooooooooooooooooooooo
یاد دارم یک غــــروب سرده سرد
میگذشت از کوچهی ما دورهگرد
دورهگردم کهــــنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کـــوزه خالی میخرم
اشک در چشــمان بابا حلـــقهبست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول سال است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیــست؟
بوی نان تازه هوش را برده بود
اتفــاقاً مادرم هـــــــم روزه بود
خواهرم بیروسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید؟
«شاعر گمنام از شکسته نفسی!»
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 13:6 توسط آرمیتیسARMITIS
|