یاد دارم یک غــــروب سرده سرد

می‌گذشت از کوچه‌‌ی ما دوره‌گرد

دوره‌گردم کهــــنه قالی می‌خرم  

دست دوم جنس عالی می‌خرم

کاسه و ظرف سفالی می‌خرم

گر نداری کـــوزه خالی می‌خرم

اشک در چشــمان بابا حلـــقه‌بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول سال است نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیــست؟

 بوی نان تازه هوش را برده بود 

اتفــاقاً مادرم هـــــــم روزه بود 

خواهرم بی‌روسری بیرون دوید 

گفت آقا سفره خالی می‌خرید؟

                                           «شاعر گمنام از شکسته نفسی!»

شما از گرسنگی چه می‌دانید؟ نظر خود را بنویسید.