شما از «میوه ی ممنوعه» چه برداشتی دارید؟

             

 

                            

یکی  از سریال های در حال پخش از تلویزیون در ماه مبارک رمضان، میوه ی ممنوعه نام دارد که با بازی درخشان

 علی نصیریان در نقش حاج یونس فتوحی مخاطبان بسیاری را

جلب کرده است.

مضمون کلی داستان فیلم با الهام از مثنوی شیخ صنعان

و دل باختن او به دختر ترسا (مسیحی)، اثر جاویدان شیخ عطار نیشابوری، بسیاری از مسایل و روابط اجتماعی امروز را به چالش کشانده است!

برداشت ما از فیلم مذکور چنین است:

·        تا از موضوعی کاملاّ اطمینان ندارید آن را مطرح نکنید!

·        بر اساس حدس و گمان قضاوت و تصمیم گیری نکنید شاید گمان شما اشتباه بوده باشد!

·        به خاطر «حرف مردم» زندگی نکنید، بلکه درست زندگی کنید!

·        خانواده ی شما بیشتر از دیگران خیر و صلاح شما را

می خواهند، پس با حرف دیگران زندگی خانوادگی خود را

تباه مکن!

·        به پلیس اعتماد کنید!

·        اگر فکر کردید کسی کار اشتباهی کرده، فوراّ سعی

نکنید با کاری اشتباه از او انتقام بگیرید، چه بسا که

 بی جهت زندگی خود را تباه خواهید کرد!

·        و...

          شما از «میوه ی ممنوعه» چه برداشتی دارید؟             

...ترین کلمه

                                  

 
          

          سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن

            پر معني ترين کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

            عميق ترين کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

            بي رحم ترين کلمه "تنفر" است... از بين ببرش

            سرکش ترين کلمه "هوس" است... با آن بازي نکن

            خودخواهانه ترين کلمه" من" است... از آن حذر کن

            ناپايدارترين کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

            بازدارنده ترين کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

            با نشاط ترين کلمه "کار" است... به آن بپرداز

            پوچ ترين کلمه "طمع" است... آن را بکش

            سازنده ترين کلمه "صبر" است... براي داشتنش دعا کن

            روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش

            ضعيف ترين کلمه "حسرت" است... آن را نخور

            تواناترين کلمه "دانش" است... آن را فراگير

            محکم ترين کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

            سمي ترين کلمه "غرور" است... بشکنش

            سست ترين کلمه "شانس" است... به اميد آن نباش

            بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش

            دوستانه ترين کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن

            زيباترين کلمه "راستي" است... با آن روراست باش

            زشت ترين کلمه "دورويي" است... يک رنگ باش

            ويرانگرترين کلمه "تمسخر" است... دوست داري با تو چنين کنند؟

            موقرترين کلمه "احترام" است... برايش ارزش قائل شو

            آرام ترين کلمه "آرامش" است... به آن برس

            عاقلانه ترين کلمه "احتياط" است... حواست را جمع کن

    دست و پاگيرترين کلمه "محدوديت" است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود

            سخت ترين کلمه "غيرممکن" است... وجود ندارد

        مخرب ترين کلمه "شتابزدگي" است... مواظب پل هاي پشت سرت باش

            تاريک ترين کلمه "ناداني" است... آن را با نور علم روشن کن

            کشنده ترين کلمه "اضطراب" است... آن را ناديده بگير

            صبورترين کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

            بي ارزش ترين کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر...!

ديگردر كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد!

 گاو ما ما مي كرد، گوسفند بع بع مي كرد، سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود

 حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات

جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست

چون او به موهاي خود گلت مي زند!

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد

كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است .

كبري تصميم داشت حسنك را رها كند

و ديگر با او چت نكند، چون او با پتروس چت مي كرد!

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود

و چت مي كرد

پتروس ديد كه سد سوراخ شده

اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند

پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت

با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده، اما حوصله نداشت!

ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد

ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله درد سر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

كبري و مسافران قطار مردند!

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل هميشه سوت و كور بود

الان چند سالي است كه كوكب خانم

همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد

او حتي مهمان خوانده هم ندارد

او حوصله ي مهمان ندارد

او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت!

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است كه:

ديگردر كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد!

با تشکر از دوست خوبم نسرین ق. جهت ارسال این مطلب