همه ی ما مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) را به سراینده ی مثنوی معنوی می شناسیم. اما مولانا رباعیات بسیار نغز و پر معنی ای نیز سروده است که خیلی خیلی زیبا هستند.
در کتاب "از خاک تا افلاک" ، دکتر قدمعلی سرامی
گزیده ای از رباعیات مولوی را به زیبایی نقل نموده است.
من سعی کردم چندتا از رباعیاتی را که با مضمون عشق
سروده شده انتخاب و در وبلاگم بنویسم.
هر کس از واژه ی عشق برداشت خودش را دارد،
شما چه برداشتی دارید؟
از آتش عشـــــق سـردها گرم شود
وز تابش عشـــــــق سنگها نرم شود
ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر
کز باده ی عشـــق مرد با شرم شود
ای دل اثر صــبح ، گه شام که دید
یک عاشق صادق نکــونام که دید
فریاد همی زنی که من سوخته ام
فریاد مکن، سوخته ای خام که دید
بی عشق نشاط و عشرت افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود
صـــد قـــطره ز ابــر اگــــر به دریا بارد
بی جنــبش عشــق درٌ مکــنون نشود
تا در دل من عشـــق تو اندوخــــته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و ســبق و کـــتاب بر طــــــاق نهاد
شعر و غزل و دوبیـــتی آموخــــــته شد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویـــند مــــرا که بند بر پاش نهــــید
دیوانه دلــست پای در بند چه سـود
گفتم چشمم گفت به راهش میدار
گفتم جگرم گفت پر آهـــش میدار
گفتم که دلم گفت چه داری در دل
گفتم غم تو گفت نگاهـــش مــیدار
هر کس از واژه ی عشق برداشت خودش را دارد،
شما چه برداشتی دارید؟