چو عضوی به درد آورد روزگار

سر گفت: «چرا من باید به جای همه اعضای بدن فکر کنم، اعضای دیگر چشم‌شان کور، خودشان بروند برای خودشان فکر کنند.»

دست‌ها گفتند: «ما می‌خواهیم برای خودمان کار کنیم، اگر سر می‌خواهد غذا به دهانش بگذارد خودش می‌داند، اگر ته می‌خواهد طهارت بگیرد، او هم خودش می‌داند.»

پاها گفتند: «چرا ما باید یک عمر این هیکل گنده را روی دوش بکشیم. دیگر از این کار خسته شده‌ایم. اگر این هیکل گنده نباشد، ما می‌توانیم راحت از پله‌ها بالا برویم. راحت کوهنوردی کنیم و راحت هر جا که دل‌مان می‌خواهد برویم.»

یک روز صبح، سر و دست‌ها و پاها هیکل گنده را روی زمین گذاشتند و هر کدام برای خود اعلام استقلال کردند و چون همسایه‌ای نداشتند، نتوانستند از آن‌ها بخواهند که استقلال‌شان را به رسمیت بشناسند.

البته قضیه به همین جا ختم نشد.

چشم‌ها گفتند: «این کله‌ی خراب اگر می‌خواهد جایی را ببیند، خودش ببیند، چرا ما باید جور او را بکشیم.»

گوش‌ها گفتند: «ایضاً این کله‌ی خراب اگر می‌خواهد صدایی را بشنود، خودش بشنود، به ما هیچ ربطی ندارد.»

دماغ گفت: «به من چه که این کله‌ی بی‌خاصیت می‌خواهد بوها را بشنود.»

یک روز صبح، دماغ و چشم‌ها و گوش‌ها کله را گوشه‌ای انداختند و اعلام استقلال کردند. موها هم قبل از تحولات اخیر، اعلام استقلال کرده بودند و دیگر از آن‌ها خبری نبود.

قضیه باز هم به همین جا ختم نشد.

این پا به آن پا گفت: «چرا هر راهی را که تو می‌روی، من هم باید بروم، نخود نخود، هر که رود خانه‌ی خود.»

این دست به آن دست گفت: «شاید تو دلت بخواهد از دستگیره‌ی اتوبوس آویزان بشوی، من موظف نیستم از تو پیروی کنم.»

این چشم به آن چشم گفت: «اگر تو دوست داری برنامه‌های تلویزیون را ببینی مختاری، من دلم می‌خواهد ویدیو و ماهواره تماشا کنم.»

این گوش  به آن گوش گفت: «اگر تو دلت موسیقی سنتی می‌خواهد، من هم دلم موسیقی جاز می‌خواهد.»

یک روز صبح چشم‌ها و گوش‌ها و دست‌ها و پاها هم اعلام استقلال کردند و هر یک از گوشه‌ای فرارفتند.

حالا نمی‌دانیم قضیه به همین جا ختم می‌شود یا نه !!!

                                                              عمران صلاحی