همه رنگ ها ،رنگ خداست

                Image Preview

رنگین کمان می پرید از این طرف به اون طرف

هفت رنگ شده بود هفتاد رنگ

رنگ آبی با صدای بلند گفت :من رنگ کی هستم؟

آسمان گفت:رنگ من هستی،رنگ پرواز

آب گفت:رنگ من هستی،رنگ آرامش

خدا گفت:تو رنگ من هستی

ناگهان همه دنیا آبی شد.

آسمان و زمین و هرچه با آنها بود آبی شدند.

دوباره رنگها توی هم رفتند و

هفت رنگ شد هفتاد رنگ

رنگ سبز گفت:من رنگ کی هستم؟

درخت گفت:رنگ من هستی،رنگ عشق

چمن گفت:رنگ من هستی،رنگ زندگی

خدا گفت:تو رنگ من هستی

ناگهان همه دنیا سبز شد.

 آسمان و زمین و هرچه با آنها بود سبز شدند.

رنگ زرد گفت : من رنگ کی هستم؟

خورشید گفت :رنگ من هستی،رنگ آتش

گل آفتاب گردان گفت:رنگ من هستی

رنگ دوستی

خدا گفت :تو رنگ من هستی

ناگهان همه دنیا زرد شد.

آسمان و زمین و هر چه با آن بود زرد شدند.

رنگ سفید پرید جلو و پرسید :من رنگ کی هستم؟

ابر گفت:رنگ من هستی،رنگ پاکی

ماه گفت:رنگ من هستی،رنگ نور

خدا گفت :تو رنگ من هستی

ناگهان همه دنیا سفید شد.

آسمان و زمین و هر چه با آن ها بود سفید شدند.

ناگهان صدایی از لا به لای رنگها گفت:من رنگ کی هستم؟

شب گفت:رنگ من هستی،رنگ استراحت

شیطان گفت:رنگ من هستی،رنگ حسادت

خدا گفت:تو رنگ من هستی

ناگهان همه دنیا سیاه شد.

آسمان و زمین و هرچه با آنها بود سیاه شدند.

هیچ نوری نبود و هیچ رنگی دیده نمی شد.

خدا،خورشید را از پشت سیاهی بیرون کشید

بعد ، آب ها و آسمان ها را آبی کرد

برگ درختان و گیاهان را سبز

شب را سیاه،فرشته را سفید

گل ها را رنگارنگ

و گفت:همه رنگ ها،رنگ خداست.

 

                                            نویسنده:مازیار تهرانی،مجله موفقیت

 

 

دليل بودن تو چیست؟

           «دلیل بودن تو»      

 هر کسي دوتاست
و خدا يکي بود،
و يکي چگونه مي توانست باشد ؟
هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست
و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .
خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد،
و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد ،
و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد،
و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند ،
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور ،
اما کسي نداشت ...
و خدا آفريدگار بود ،
و چگونه مي توانست نيافريند ،
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود،
و عدم گوش نداشت،

   حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم
و حرفهايي است براي نگفتن ...
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي  همين هايند،
 
و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي  حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت
درونش از آنها سرشار بود ،
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هيچ نبود ،
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن

 

و خدا تنها بود ،
        
هر کسي گمشده اي دارد
                  
و خدا گمشده اي داشت.

                                                                " دكترعلی شريعتي"

سپاس مر خدای را...

                                            

  امروز برای نخستین بار، هنگام طلوع خورشید از خواب بر خاستم،

از پس پرده  نور نوازشگر اولین اشعه های آفتاب صورتم را نوازش

کردو من پرده را کنار زده و شکوه طلوع مهر را نظاره گر شدم،

حس کردم امروز خدا از همیشه به من نزدیکتر است!

                و خدا  آهسته در گوشم نجوا کرد:

 

آفتاب را نگاه کن ،صادقانه می سوزد تا گرمای وجودش به تو زندگی بخشد،

خاک را بنگر که با چه گذشتی اجازه می دهد تااز وجودش بهره مند شوی،

ماه را ببین ،فداکارانه نور را از آفتاب می گیرد تا تو در تاریکی شب نهراسی،

و باران چگونه خود را عاشقانه فدا می کند...

سکوتی شگرف همه جا را فرا گرفَت

و تمام بدنم به لرزه در آمد،

سپس خدایم از دریچه ی قلبم به من گفت:

برای تو تمام فرشتگان در عرش سجده کردند!

مگر تو از جنس خاک نیستی،پس گذشت و فروتنی خاک را کجا

 جا گذاشتی؟

آیا فراموش کردی روزی پروانه معصومیت را از تو آموخت؟

و پرستو عشق را از تو به یادگار برد؟

و تو گذر صادقانه ی عمر را از یاد بردی!

و حتی نگاه کردن به شبنم در یک صبح زیبا را فراموش کردی!

ملائکه بازگشت دوباره تو به گوهر وجودی ات را چشم انتظارند.

 

دوباره سکوت همه جا را احاطه کرد ،

 

و من با چشمانی اشک آلود و با صدایی لرزان

 

فقط توانستم بگویم:

                                                                                                              ...خدایا مرا ببخش...