داستانک: اهداء خون                              

بعضی از داستان‌های کوتاه که شاید خیلی هم عامیانه به نظر برسد، می‌تواند بسیار تکان دهنده بوده و نتایج بزرگی را در شکل‌گیری شخصیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های افراد در پی داشته باشد. یکی از آن داستانک‌ها به نقل از کتاب «هدیه طلایی» ترجمه فیروزه فرقان پرست، انتشارات گپ (1387) به شرح زیر تقدیم می‌گردد:

 

«سالها قبل، وقتی به طور داوطلبانه در بیمارستان ستنفورد کار می‌کردم، با دختر کوچکی به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج می‌برد. به نظر می‌رسید تنها شانس بهبودی او انتقال خون از برادر پنج ساله‌اش به اوست که به طور معجزه‌اسایی از همان بیماری جان سالم به در برده بود و بدنش پادتن‌های لازم برای مقابله با بیماری را ساخته بود. دکتر شرایط را برای برادر کوچک او توضیح داد و از او پرسید که آیا دلش می‌خواهد خونش را به خواهرش بدهد.

دیدم که فقط لحظه‌ای تردید کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «بله، من این کار را می‌کنم، اگر لیزا را نجات می‌دهد».

هنگام انتقال خون، او روی تخت کنار خواهرش دراز کشید و مثل همه ما از دیدن این که رنگ به گونه‌های دخترک باز می‌گردد لبخند زد. ولی بعد رنگ خودش پرید و لبخندش محو شد. سرش را بلند کرد، نگاهی به دکتر انداخت و با صدای لرزانی از او پرسید:«من از همین حالا شروع به مردن می‌کنم؟»

پسر کوچک درست متوجه منظور دکتر نشده بود، و فکر کرده بود باید تمام خونش را به خواهرش بدهد.»

اهداء خون یکی از مهمترین اقدامات انسان‌دوستانه می‌باشد که خوشبختانه در کشور ما جمع کثیری از مردم هر ساله داوطلبانه خون خود را جهت بیماران نیازمند هدیه می‌کنند که این امر بسیار پسندیده و قابل تقدیر است. آیا شما خاطره‌ای از اهداء خون دارید؟